loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 324
11 زمان : 1399:2

-كريك... كريك كريك...
-اين صداي شكسته شدن پوست تخم يك تمساح بود.
-خس خس... خس خس خس.
اين صداي پاهاي كوچكش بود. از تخم بيرون آمد. زير نور آفتاب روي علف هاي كوچك دويد.
-من كيم؟ اين جا كجاست؟... چه خبره... چي به چيه؟
اين هم حرف هايي بود كه توي فكرش بود و هنوز بلد نبود آن ها را بگويد.
-واي... فرار كنيد... يك موجود وحشتناك!
تمساح كوچولو سر راهش به يك لانه ي مورچه رسيده بود و اين صداي يك مورچه بود.
تمساح كوچولو با خودش فكر كرد: «وحشتناك؟... من وحشتناكم؟»
اصلا خوشش نيامد. اگر چه نمي دانست وحشتناك يعني چه؟!...
مورچه ها به هر طرف فرار كردند.
«خوب باشد. وحشتناك باشم.»
وقتي مورچه ها فرار كردند تمساح كوچولو لج كرد و با خودش اين حرف ها را زد. بعد از يك تپه ي كوچك بالا رفت. دهانش را باز كرد و اين جوري غرش كرد: «زيززز...» خوب! او كوچك بود و بلد نبود بهتر از اين غرش كند و وحشتناك باشد بعد از غرش از آن طرف تپه ليز خورد و پايين آمد. كمي جلو تر رفت. مي دويد. چون فكر مي كرد يك موجود وحشتناك بايد تند بدود. دويد و ...
«دنگ گ گ...»
واين صداي سرش بود كه به لاك يك لاك پشت خورد. لاك پشت از آن طرف لاكش سرك كشيد با بي حالي به او نگاه كرد و گفت: «هاي هاي... حواست كجاست بي دست و پا؟» و باز راهش را گرفت و رفت.
تمساح كوچولو فكر كرد: «پس من بي دست و پا هستم؟!»
و همين كه اين فكر را كرد. ديگر نتوانست دست و پايش را تكان بدهد چون خيلي كوچك بود و هر حرفي را باور مي كرد. وسط راه افتاد و همان جا ماند. ماند و ماند و ماند.
-دام... دام... دام...
اين صداي پاي فيل بود كه از راه رسيد. نزديك بود او را له كند. خوب شد كه او را ديد و گرنه قصه ي ما همين جا تمام مي شد.
فيل با گوش هايش خودش را باد زد و همان طور كه يك پايش را بالا نگه داشته بود تا او را له نكند گفت: «آهاي كوچولو. اين جا كه جاي استراحت نيست بدو برو پيش مادرت و گرنه دفعه ي بعد ممكن است تو را نبينم و زير پايم له بشوي.»
تمساح كوچولو نگاهي به كف پاي بزرگش كرد. علف ها و گل شقايق له شده ي كف پايش چسبيده بود. تمساح كوچولو از ترس نفهميد چه طور دويد و رفت توي آب. نزديك يك تمساح بزرگ بزرگ.
او مادرش بود. گفت: «سلام دختر كوچولوي من! حالت خوب است؟»
آن قدر بزرگ بود كه انگار صدايش از يك جاي دور مي آمد.
تمساح كوچولو جواب داد: «نه! چون هم وحشتناكم. هم بي دست و پا»
مادرش خنديد و سرش را پايين آورد و در گوش او گفت: «خوب وحشتناك و بي دست و پا نباش. آن چيزي باش كه خودت مي خواهي.»
تمساح كوچولو با تعجب نفس راحتي كشيد و گفت: «آخيش. چه خوب شد حالا فقط يك تمساح كوچولو هستم كه بايد فكر كند كه مي خواهد چه جور تمساحي باشد بعد همراه مادرش دور تا دور بركه شنا كرد.
سوسن طاقديس

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

-كريك... كريك كريك...
-اين صداي شكسته شدن پوست تخم يك تمساح بود.
-خس خس... خس خس خس.
اين صداي پاهاي كوچكش بود. از تخم بيرون آمد. زير نور آفتاب روي علف هاي كوچك دويد.
-من كيم؟ اين جا كجاست؟... چه خبره... چي به چيه؟
اين هم حرف هايي بود كه توي فكرش بود و هنوز بلد نبود آن ها را بگويد.
-واي... فرار كنيد... يك موجود وحشتناك!
تمساح كوچولو سر راهش به يك لانه ي مورچه رسيده بود و اين صداي يك مورچه بود.
تمساح كوچولو با خودش فكر كرد: «وحشتناك؟... من وحشتناكم؟»
اصلا خوشش نيامد. اگر چه نمي دانست وحشتناك يعني چه؟!...
مورچه ها به هر طرف فرار كردند.
«خوب باشد. وحشتناك باشم.»
وقتي مورچه ها فرار كردند تمساح كوچولو لج كرد و با خودش اين حرف ها را زد. بعد از يك تپه ي كوچك بالا رفت. دهانش را باز كرد و اين جوري غرش كرد: «زيززز...» خوب! او كوچك بود و بلد نبود بهتر از اين غرش كند و وحشتناك باشد بعد از غرش از آن طرف تپه ليز خورد و پايين آمد. كمي جلو تر رفت. مي دويد. چون فكر مي كرد يك موجود وحشتناك بايد تند بدود. دويد و ...
«دنگ گ گ...»
واين صداي سرش بود كه به لاك يك لاك پشت خورد. لاك پشت از آن طرف لاكش سرك كشيد با بي حالي به او نگاه كرد و گفت: «هاي هاي... حواست كجاست بي دست و پا؟» و باز راهش را گرفت و رفت.
تمساح كوچولو فكر كرد: «پس من بي دست و پا هستم؟!»
و همين كه اين فكر را كرد. ديگر نتوانست دست و پايش را تكان بدهد چون خيلي كوچك بود و هر حرفي را باور مي كرد. وسط راه افتاد و همان جا ماند. ماند و ماند و ماند.
-دام... دام... دام...
اين صداي پاي فيل بود كه از راه رسيد. نزديك بود او را له كند. خوب شد كه او را ديد و گرنه قصه ي ما همين جا تمام مي شد.
فيل با گوش هايش خودش را باد زد و همان طور كه يك پايش را بالا نگه داشته بود تا او را له نكند گفت: «آهاي كوچولو. اين جا كه جاي استراحت نيست بدو برو پيش مادرت و گرنه دفعه ي بعد ممكن است تو را نبينم و زير پايم له بشوي.»
تمساح كوچولو نگاهي به كف پاي بزرگش كرد. علف ها و گل شقايق له شده ي كف پايش چسبيده بود. تمساح كوچولو از ترس نفهميد چه طور دويد و رفت توي آب. نزديك يك تمساح بزرگ بزرگ.
او مادرش بود. گفت: «سلام دختر كوچولوي من! حالت خوب است؟»
آن قدر بزرگ بود كه انگار صدايش از يك جاي دور مي آمد.
تمساح كوچولو جواب داد: «نه! چون هم وحشتناكم. هم بي دست و پا»
مادرش خنديد و سرش را پايين آورد و در گوش او گفت: «خوب وحشتناك و بي دست و پا نباش. آن چيزي باش كه خودت مي خواهي.»
تمساح كوچولو با تعجب نفس راحتي كشيد و گفت: «آخيش. چه خوب شد حالا فقط يك تمساح كوچولو هستم كه بايد فكر كند كه مي خواهد چه جور تمساحي باشد بعد همراه مادرش دور تا دور بركه شنا كرد.
سوسن طاقديس

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 42
  • بازدید کننده امروز : 0
  • باردید دیروز : 52
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 165
  • بازدید ماه : 1856
  • بازدید سال : 2244
  • بازدید کلی : 126043
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی